|
نویسنده بهنام
|
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»
براي ديدن روي ادامه مطلب كليك كنيدارسال یادداشت (1یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
نویسنده بهنام
|
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : ” چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.”
براي ديدن روي ادامه مطلب كليك كنيدارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
نویسنده حامد
|
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و........
براي ديدن روي ادامه مطلب كليك كنيد
ارسال یادداشت (3یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
نویسنده بهنام
|
 پسرک با ظاهری ژولیده و کثیف در حالی که پاهاش میلرزید، به طرفم اومد.دست دخترک کوچولو یی که موهاش روی صورتشو میپوشوند را محکم تو دستاش گرفته بود.
براي ديدن روي ادامه مطلب كليك كنيد
ارسال یادداشت (4یادداشت) |
|
آخرین بروز رسانی ( ۰۵ مهر ۱۳۸۷ )
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
نویسنده بهنام
|
در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ولی سربازان دو دل بودند.
براي ديدن روي ادامه مطلب كليك كنيدارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
نویسنده بهنام
|
ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت: ببخشید آقا، شما از من بزرگ تر و با تجربه تر هستید و احتمالاً می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت ها در همه جا در جست و جوی آن بوده ام و نیافته ام را پیدا کنم؛
براي ديدن روي ادامه مطلب كليك كنيدارسال یادداشت (3یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
نویسنده بهنام
|
یک خانومی وارد داروخانه میشه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه میگه واسه چی سیانور میخوای؟
براي ديدن روي ادامه مطلب كليك كنيد
ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
آخرین بروز رسانی ( ۰۵ مهر ۱۳۸۷ )
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
نویسنده حامد
|
-پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟ -درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
براي ديدن روي ادامه مطلب كليك كنيد
ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
آخرین بروز رسانی ( ۰۵ مهر ۱۳۸۷ )
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
نویسنده بهنام
|
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.
براي ديدن روي ادامه مطلب كليك كنيدارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
نویسنده بهنام
|
یک نجار مسن به کارفرمایش گفت که میخواهد بازنشسته شود تا خانهای برای خود بسازد و در کنار همسر و نوههایش دوران پیری را به خوشی سپری کند.
براي ديدن روي ادامه مطلب كليك كنيد ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
ادامه مطلب ...
|
|
نویسنده بهنام
|
در یکی از روستاهای ایتالیا، پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت میکرد.
براي ديدن روي ادامه مطلب كليك كنيد ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
آخرین بروز رسانی ( ۲۴ مرداد ۱۳۸۷ )
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
نویسنده بهنام
|
 تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز میشود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید.
براي ديدن روي ادامه مطلب كليك كنيد ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
آخرین بروز رسانی ( ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ )
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
نویسنده بهنام
|
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود٬ به خدا اعتقادی نداشت.
براي ديدن روي ادامه مطلب كليك كنيدارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
آخرین بروز رسانی ( ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ )
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
نویسنده بهنام
|
تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه کریسمس روز به روز بیشتر میشد.
براي ديدن روي ادامه مطلب كليك كنيد ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
آخرین بروز رسانی ( ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ )
|
|
ادامه مطلب ...
|
|
|
|